تبليغاتX
وصیت نامه های یکی نه مثل همه

وصیت نامه های یکی نه مثل همه

شاید همه مکتوبات این دفتر خطا باشند : اينجا براي از تو نوشتن هوا کم است ...

مراجعه کنید به همون آدرس قبلی که هک کرده بودند:

www.pelake44.blogfa.com

یا زهرا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 11:24  توسط هیچکی  | 

ای وای حسین ...

کسی با دختر ِ تو

دیگه هم‌بازی نشد..



چند روز مانده تا تنهایی رقیه (س) ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 11:1  توسط هیچکی  | 

؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 9:7  توسط هیچکی  | 

چهار جواب تکان دهنده

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد.

اول: مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد.
او گفت: ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم: مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی.
گفت: تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم: کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای؟
کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم: زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.
گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست؛ تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 13:7  توسط هیچکی  | 

واسه چی می لرزی؟

"واسه هرچي مي لرزي به همون مي ارزي"

أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ «36» سوره الزمر

آيا خدا براى بنده اش [ در همه امور ] كافى نيست ؟

قُلْ مَن ذَا الَّذِي يَعْصِمُكُم مِّنَ اللَّهِ إِنْ أَرَادَ بِكُمْ سُوءًا أَوْ أَرَادَ بِكُمْ رَحْمَةً وَلَا يَجِدُونَ لَهُم مِّن دُونِ اللَّهِ وَلِيًّا وَلَا نَصِيرًا «17» سوره الاحزاب

بگو:  « چه کسی می تواند در برابر خدا از شما حمایت کند اگر او بحواهد برای شما بد بیاورد یا بخواهد شما را رحمت کند؟ و غیر از خدا برای خود یار و یاوری نخواهند یافت.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 11:26  توسط هیچکی  | 

کتابهای من ...

به یا زهرا توسل می کنیم ما                   که باشد از همه مشکل گشاتر

این روزها سخت مشغول آماده سازی کتابهایم هستم.

یکی از کتابهایم در مورد عاشانه های شهداست که هنوز اسمش را انتخاب نکرده ام و الآن در مرحله تایپ به سر می برد و بعد می دهم برای ویرایش به چند استاد و بعد هم اگر شهداء قابل بدانند چاپش می کنم.

یک کتاب دیگر هم که چند وقت هست نوشتنش را آغاز کرده ام، دلنوشته هایم هست در مور بعضی آیات قرآن که یکی دو موردش را در همین وب نوشته ام.

دعا کنید ان شاءالله کتابهای خوی از آب در بیاید.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 12:57  توسط هیچکی  | 

دلم باغ ملکوت می خواهد !

قبول: می نشینم و زندگی ام را تدبیر می کنم...فکر می کنم آدمی هستم برایِ خودم...

راست می گویی: هزار تا هدف بزرگ و کوچک ردیف می کنم توی ذهنم و بعد طبقه بندی هم می کنم: دراز مدت، میان مدت، کوتاه مدت!...خب ولی باز هم خیلی...اصلاً قبول: هزار تا راهبرد و سیاست هم ردیف می کنم تا مثلاً به اهدافم نزدیک شوم! خیلی خنده دار هست، نه؟...بعد هم راه می افتم از صبح تا شب: می روم، می خوانم، می نویسم، دانشگاه، پروژه، شرکت، پایان نامه...

من که اعتراف کرده بودم هزار بار جلوی چشمان خودت، رو به همین آسمان آبی ات، اعتراف نکردم؟...همان هزار باری که خسته شده ام: زمین خورده ام، مستأصل شده ام...یادت هست؟ چند بار من را دیده ای که صورت بارانی ام را به بالا بلند کرده ام و از تو به تو شاکی شده ام که: آخر کجا آوردی مرا؟؟ اینجا که جای من نیست!...دلم باغِ ملکوت می خواهد...یادت هست؟ چند بار گفتم بیا و تدبیر کن زندگیِِ من را؟ بیا و مدبّر زندگی من، تو باش؟ تو هم خندیدی و گفتی: تا حالا مگر خودت بوده ای؟...

خب راست می گویی ولی هر هزار بار دوباره رفته ام پیِ کارِ خودم و دوباره نشسته ام برای خودم برنامه ردیف کرده ام و هدف و سیاست و استراتژی...اصلاً با من چه باید بکنی؟ که بفهمم، که بدانم تدبیر کننده تویی نه من! که بدانم مهار هستیِ من، زمامِ من در دستانِ توست! ...آآآه با من چه می خواهی بکنی؟...با من که نمی فهمم...نمی فهمم!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 12:49  توسط هیچکی  | 

هی دارم فکر می کنم ...

این روزها هی دارم فکر می کنم که چرا اصلا باید این وبلاگ را بنویسم. نه خیلی وبلاگ معروف و پر خواننده ای است. نه نظراتم خیلی چیزهای منحصر به فردی اند. نه آدم خیلی خاصی هستم. نه سواد فوق العاده ای دارم. نه درایت بی نظیری. نه حتی این وبلاگ را رفقا و بچه محل های خودم می خوانند که بعد بیاییم و در باره اش حرف بزنیم و از حال هم با خبر شویم و اینها.

پس... چه چیز باعث می شود این همه وبلاگ نوشته شود و من هم یکی از آنها؟

نمی دانم چرا دلم نمی آید این وبلاگ را ببندم و برگردم به روزهای دفتر یادداشتهای روزانه. راستش... می ترسم وبلاگ را ببندم و دفتر هم همین طور بسته بماند.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 12:23  توسط هیچکی  | 

انواع و اقسام ناراحتی

گاهی آدم یک جور تابلویی ناراحت و عصبی است. می‎رود سراغ بقیه و هی سر همه غر می‎زند و گاهی داد می‎زند و بد و بیراه می‎گوید و به همه می‎گوید طرف من نیایید، من اعصاب ندارم!

گاهی آدم خیلی ناراحت است. حتی حوصله هم‎دردی بقیه را هم ندارد. دلش می‎خواهد برود پیش یکی که خیلی با او ندار است، بنشیند و حرف بزند و سبک بشود. شاید حتی نمه اشکی هم بریزد.

اما گاهی آدم آنقدر ناراحت است، که دلش نمی‎خواهد درباره‎اش با کسی حرف بزند. حتی نمی‎خواهد خودش هم به آن فکر کند. سکوت می‎کند. حتی توی سرش هم سکوت می‎کند.


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 12:20  توسط هیچکی  | 

مختارنامه

این روزها این قسمت مختارنامه را که دیدم ،دارم فکر می کنم نعمان بن بشیر در زندگی اش چه کار خیری کرده بود که این طوری چیزی نمانده به واقعه عاشورا از حاکمیت کوفه کنار گذاشته شد تا به جای اسم او اسم ابن مرجانه در زیارت عاشورا بیاید و تا آخر دنیا همه شیعیان بگویند: "و لعن الله ابن مرجانه" و این چه مصیبت عظیمی است و نعمان ابن بشیر چه خطری را از سرش رد کرد ...

نعمان چه کار کرده بود که لایق چنین لطفی شد؟

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 12:18  توسط هیچکی  | 

بی سبب نیست ...!

آسمانی شدن از خاک بریدن می خواست

بی سبب نیست که فواره فرو ریختنی ست

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 11:34  توسط هیچکی  | 

جهنمت را هم دوست دارم!

خدایا؛ آنان آسمانت را می خواهند ولی صاعقه ات را نه!

 من اما از آنان نیستم ...

جهنمت را هم دوست دارم!

امروز همه به کشتن خدا مشغولند،شغلی تمام وقت!

خدایا؛ به فرشته هایت گو بروند، می خواهم با تو تنها باشم.
مبادا باز افشا کنند آن مقرّب ها، تمام دیروزِ بی تو ام  را ...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 9:12  توسط هیچکی  | 

بابای من باش هرچه بادا باد بابا

آقا اجازه!آب ، نان،آباد،بابا
آقا اجازه!غصه، غم، فریاد،بابا
آقا اجازه! سین گمانم مثل سارا
سارا یکی از هفت سین آزاد، بابا
آقا اجازه!دست، پا، سر،بی سروپا
دارا و خاک و خون او در باد،بابا
آقا اجازه!درس،مشق،خودکار
در امتحان آخر خرداد، بابا
آقا اجازه! کودک همسایه میگفت
ما را کمیته بابتِ امداد ...بابا
آقا اجازه! درد، دارو، داد، بیداد
مادر کنار کوچه مان افتاد، بابا
آقا اجازه! آب، مادر، آسیابان
این آب از آن آسیاب افتاد،بابا
آقا اجازه! شین مثل شیمیایی
با زخم های سینه اش همزاد، بابا
آقا اجازه! درس باران،درس آن مرد
پس کو نشان وعده ی میعاد،بابا؟!
آقا اجازه!خواستم رازی بگویم
این بار، بار آخری، جان داد بابا
با این همه آقا اجا ... بابا اجازه!
بابای من باش هرچه بادا باد بابا

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 9:6  توسط هیچکی  | 

لطفا ایستگاه خدا نگه دارید ...

قطاری که به مقصد خدا می رفت،لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبری رو به جهان کردوگفت:مقصد ما خداست.کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنـج و عشــق توأمان بخـواهــد؟کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟ قرنها گذشت اما از بی شمار آدمـیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند.از جهان تا خـدا هزار ایستگاه بود.در هر ایستگاه که قطـــارمی ایستد کسی کم می شد. قطار می گذشـت و سبـک می شد. زیرا سبـکی قــانون خداسـت.قطاری که به مقصد خـدا می رفت به ایستگاه بهشت رسید. پیامبر گفت: ایــنجا بهشــت اسـت،مسافران بهشتی پیاده شوند مسافرانی که پیاده شدند بهشتی شدند. اما اندکی، باز هم ماندند ُقطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرنش کرد و گفت: درود بر شما،راز مــن همین بود آن که مــرا می خواهد در ایستگاه بهشـــت پیاده نخـــواهـــد شــد.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 8:58  توسط هیچکی  | 

اینجا کسی نمی پرسد

اینجا همه هر لحظه می پرسند:
-حالت چطور است؟

اما کسی یک بار از من نپرسید:
- بالت ...؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 8:55  توسط هیچکی  | 

فرار کردن یا نکردن ؛ مسئه این است

خیلی وقت پیش ها که کوچیکتر بودم از حالا، یکی که اون موقع بزرگتر بود از کوچیکی من در آن روزها، بهم گفت وابستگی به هیچ چیزی نداشته باش!

بهم گفت وقتی بزرگ شدی چیزی توی زندگیت نداشته باش که به خاطرش نتونی در مدت ۳۰ ثانیه از یه مخمصه فرار کنی!

اون موقع کلی حال کردم با این حرفش و از اینکه چیزی یاد گرفتم خوشحال بودم.

اما امروز که یه کمی بزرگتر شدم از کوچیکی اون روز، اعتقاد دارم اتفاقا باید چیزهایی در زندگی آدم باشه که به خاطرش حاضر باشی به هر قیمتی فرار نکنی، بایستی!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 11:12  توسط هیچکی  | 

روایت چهره ها

آن روز بعضی از چهره ها سیاه می شوند و بعضی از چهره ها سفید. بعضی چهره ها شاد و خرم اند، تر و تازه اند، بعضی چهره ها عبوس و گرفته و درهم کشیده. بعضی چهره ها روشن و گشاده اند، خندان و مسرور، بعضی چهره ها اما انگار رویشان غبار نشسته، انگار تاریکی فراگرفتدشان. بعضی چهره ها ذلت بارند، خسته و رنجورند، بعضی چهره ها اما با طراوتند.

آینه را بردار و صورتت را ببین. هزاری هم که خسته و رنجور و ناراحت و ناامید باشد، عمق اش به خستگی ها و ناامیدی ها و رنج های آن روز نمی رسد. هزاری هم که گشاده و خوشحال و با طراوت باشد، عمق اش به خوشحالی ها و طراوت های آن روز نمی رسد.

زیر لب، آرام دعا کن، خدایا؛ توی آن روزی که بعضی از چهره ها سیاه و عبوس و غبارگرفته و تاریک است، چهره من را سفید و گشاده و با طراوت و روشن کن.

( اللهم بیض وجهی یوم تسود فیه الوجوه و لا تسود وجهی یوم تبیض فیه الوجوه )

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 11:7  توسط هیچکی  | 

انقلاب کن در دلهایمان آقا

چقدر دلمان تنگ شده بود براي تعريف و تمجيد! چقدر دلمان مي خواست يكي بيايد، بي فريب، بي اغراق ، بي تملق، بدون استفاده تبليغاتي، بگويد كه شما، جوان هاي خوبي هستيد .
خسته شديم بس كه روي بيلبوردها و شعارهاي تبليغاتي بوديم. خسته شديم اينقدر كه همه برايمان شعار مي دهند و دغدغه ما را دارند!
 خيلي ها مي گويند: جوان هاي حالا تومني چند توفير دارند با جوان هاي دهه 50 و60 . جوان هاي انقلاب و جنگ! جوان هاي ميدان لاله و طلاييه و دهلاويه! مي گويند جوان هاي امروز كمرشان خم مي شود زير اين بارها! به ما مي گويند نسل سومي و كلي ويژگي و صفت هاي جور واجور گذاشتند تنگ اسممان !
هر كسي از راه مي¬رسد مي خواهد از ما معضل بسازد و كنگره و جشنواره راه بياندازد و راه كار بدهد و كلي برچسب به پيشاني نسل جوان امروز بزند.
حالا تو مي روی آنجا! درست توي مركز جهان اسلام ! توي قم! مي ايستي و انقلاب مي كني در دلهايمان آقا !
مي ايستي و مثل هميشه محكم و  پر صلابت حرف مي زنی، با اطمينان و لبخند هميشگي ات. خيلي ساده و دوست داشتني مي گويي :  "جوانان عزيزِ امروزِ ما بسيار جوانان خوبى هستند. نسل جوانى كه برآمده‌ى از اين محيط و اين احساس و اين ايمان است، نسل بابركتى است. اگر امروز هم ماجرائى مثل ماجراى دهه‌ى 60 مي بود، جوانان امروز، در حضور در ميدانهاى نبرد، كمتر از جوانان آن روز نبودند. آن تجربه در مقابل آنها قرار داشت، رفتند؛ امروز هم اگر مي بود، مي رفتند. جوانها خوبند، جوانها پاكند، جوانها آماده‌اند. "
تو مي گويي و قبل از گفتنت، عقيده اي محكم و مطمئن داري به آنچه مي گويي . آخ كه چقدر دلمان تنگ شده بود براي تعريف و تمجيد. چقدر دلمان مي خواست يكي بيايد و بگويد شما جوان هاي خوبي هستيد ! به همين سادگي!

باز هم بيا ، باز هم بگو ، تا من خودم را بشناسم .تا من خودم را پيدا كنم ، آقا !
+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 9:50  توسط هیچکی  | 

«وقال ربکم ادعونی استجب لکم»

یک وقتی شعرهایی را که دوست داشتم روی دیوار اتاقم می نوشتم. دیوار اتاقم پر شده بود از خطوط دَرهم. برای من هر کدامشان یک معنی داشت. هرکدامشان مال یکی از لحظه­های سنگین اندوهم بود یا یکی از لحظه­هایی که دلیلی پیدا می کردم برای شاد بودن. دوستانم عادت کرده بودند که دست بگذارند روی شعرها و بپرسند این یکی مال کدام شاعر است یا این را چرا نوشته­ام.

اما یکی بود که روی کاغذ سفید نوشته بودم و داخل کُمُدم چسبانده بودمش. مال خودِ خودم بود. گذاشته بودم جایی که کسی نبیند و کسی هِی نپرسد چرا نوشتمش.

«وقال ربکم ادعونی استجب لکم»

این یکی را نمی­خواستم با کسی شریک شوم. نمی خواستم به کسی نشان بدهم.                  

 می خواستم نگه دارم جایی که فقط خودم می دیدمش. برای اینکه درست وقتی که تمام تَه مانده­ی امید و شادی درونم تمام می شد، درست وقتی که ناامیدی می خواست تسخیرم کند، چشمم بهش می خورد.

جایی بود که هر روز صبح و شب می­دیدمش. صبح قبل از اینکه از خانه بروم بیرون برای اینکه جان بگیرم و غروب وقتی که بر می گشتم برای اینکه نفسی تازه کنم، می خواندمش.

«و خدا فرموده است؛ بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را»

همینکه می خواندمش انگار که بار سنگین، سبک­تر می شد.

انگار یکی می آمد و راه نفسم را باز می کرد.

یکی که خیلی بزرگتر و عاقل­تر از من بود، جایی مراقب من بود.

کافی بود صدایش کنم. کافی بود بخوانمش. سادگی این آیه همیشه تکانم می داد.

تکانم می دهد همیشه و هنوز.

سادگی این است ؛ راهی که از قلب من تا اوست.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 9:11  توسط هیچکی  | 

گواهینامه استادی

بدینوسیله گواهی می شود که دارنده­ی این گواهینامه به درجه­ی استادی در فضا –  زمان رسیده است و حق اعمال نظرِ کامل بر تمامی رویدادهای زندگی شخصی و تجربیات بی شمار و هم­زمان زندگی، تمرکز آگاهی بر آنها، انتخاب آزادانه­ی پیروزی یا شکست و جذب چنین مظاهری را برای آموزش و سرگرمی دارد.

این گواهینامه مشروط به تبصره­ی زیر است؛

در جیب هرکسی یکی از این گواهینامه­ها هست.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 9:10  توسط هیچکی  | 

زخم های آدم سرمایه است ...

یک زمانی دیوار دورم را برداشتم و اجازه دادم آدمها به من نزدیک شوند و بعد عکس العمل هایی دیدم که آزرده­ام کرد.

اینجا آدمها خیلی راحت اجازه­ی قضاوت کردن درباره­ی تو را به خودشان می دهند.

اینجا انگار آدم نمی تواند در خلوت خودش باشد.

یک جا هست که باید وایستی ؛ یک جا هم هست که باید دَر ری اما خدا نکند جای این دوتا با هم عوض شود که دیگر تا آخر عمر بدهکار خودت می مانی.

یاد گرفتم که زخم­های آدم سرمایه­ست ؛ سرمایه­ام رو با کسی تقسیم نمی کنم.

دیگر جیغ نمی زنم، داد نمی کشم، فریاد نمی کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 12:4  توسط هیچکی  | 

وقتی قاب زندگی فقط یک دعا باشد

خدا همسر فرعون را برای اهل ایمان مثال می زند، آن وقتی که گفت؛ خدای من! در کنار خودت، خانه­ای در بهشت برایم بنا کن.

قاب زندگی او یک دعا بود. یک جمله.

وسط درد و رنج و شکنجه، با همه­ی سلول­ها و رگ­ها و شریان­هایش «او» را صدا زده بود. آنقدر که حالا بعد چند سال اگر بخواهی رد پایش را توی آیه­ها پیدا کنی، قرآن فقط همان دعایش را یادت می آورد. به خدایش گفته بود؛ توی بهشت، کنار خودت برای من خانه­ای بنا کن. و من سال­هاست همین آرزو کردنش را حسرت می خورم. فکرش را بکن! خانه­ای توی بهشت، آن هم کنار «او» ...

حتی حسرتش هم شیرین است.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 12:3  توسط هیچکی  | 

حال من حال آن یخ فروش است

... حال لحظه لحظه­ی من حالِ آن مرد یخ فروش است.

سرمایه­ام، عمرم، جوانی­ام، توانم ذره ذره مقابل چشم­هایم دارد آب می شود و نمی فهمم، غافلم.

همه­اش ضرر، همه­اش باخت. سرمایه­ام را به چیزهایی می دهم که نمی ارزند، به مدرک، به علم­هایِ این دنیایی، به دانسته­هایی که مرا راه نمی برند، به مقام، به پول، به خانه، به ماشین، به عزت­های همین دنیایی، به عزیز شدن­های گذرا، به ...

آه، بهای جان من فقط بهشت بود، امیرم حجت را بر من تمام کرده بود.

رهایی از این ضرر کردن­های مدام، رهایی از این باختن­های بی وقفه، عمل به یک تبصره­ی چهار ماده­ای است؛ ایمان، عمل صالح، پا جای پای خدا گذاشتن و صبر.

خدایا تو که می دانی من همان یخ فروشم ؛ رحم کن به کسی که سرمایه­اش دارد آب می شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 12:2  توسط هیچکی  | 

جنگ خوب نبود ولی باباهای ما خوبند

بوی سرخ کردنی که در خانه بلند می شود، ریه­هایش را آزار می دهد. چنان سرفه می کند که گویی ریه­هایش به حلقش می آید. قرمز می شود. مامان همه­ی پنجره­ها را باز می کند تا بوی پیاز سرخ کرده از اتاق خارج شود. بابا همیشه به بوی سرخ کردنی حساس است.

بابا همیشه خوب است ولی عصبانی که می شود دیگر نباید دَم پَرَش باشی. اصلا عصبانیتش غیر عادی است، داد می زند و ترسناک می شود. بعدش ولی آنقدر ناراحت می شود که کار به عذرخواهی هم می کشد.

با وجود همه­ی اینها همیشه خوبیم. زندگی خوب است. بابای خوبی است. باباهای خوبی هستند باباهای جنگ. خوبند که رفتند.

دوستشان داریم که برای اسقلالمان ریه دادند، پا دادند، اعصاب دادند و ...

جنگ خوب نبود ولی باباهای ما خوبند.

ریه­های خرابتان را دوست دارم و عصبانیت و داد و بیدادتان را خریدارم به جان.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 11:59  توسط هیچکی  | 

دیر و زود شاید اما سوخت و سوز نه

زلزله­ی شدید را تا به حال تجربه کرده­اید؟

وقتی همه غرقند، غافلند، خوابند؛ وقتی هیچ­کس فکرش را نمی کند، زمین با تکان­های عجیبی می لرزد.

حتی توصیف صحنه­هایش هم، نَفَس انسان را حبس می کند. تصور کنید؛ آسمان شکافته شود، خورشید در هم پیچیده شود، ستاره ها تاریک شوند، کوه­ها به حرکت در آیند و زمین با زلزله­ای زیر و رو شود.

با صوری که دمیده می شود همه شتابان از قبرهایمان بیرون می آییم و حال ما در آن زمان از ترس و سرگردانی، به ملخ­هایی پراکنده می ماند.

از عزیزترین­هایمان هم فرار می کنیم و جوان­ها از هراس آن روز پیر می شوند و ...

آن زلزله آمدنی است، دیر و زود دارد اما سوخت و سوز نه.

باید محکم کرد سازه­ها را !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 11:59  توسط هیچکی  |