شاید همه مکتوبات این دفتر خطا باشند : اينجا براي از تو نوشتن هوا کم است ...
کسی با دختر ِ تو
دیگه همبازی نشد..
چند روز مانده تا تنهایی رقیه (س) ؟
"واسه هرچي مي لرزي به همون مي ارزي"
أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ «36» سوره الزمر
آيا خدا براى بنده اش [ در همه امور ] كافى نيست ؟
قُلْ مَن ذَا الَّذِي يَعْصِمُكُم مِّنَ اللَّهِ إِنْ أَرَادَ بِكُمْ سُوءًا أَوْ أَرَادَ بِكُمْ رَحْمَةً وَلَا يَجِدُونَ لَهُم مِّن دُونِ اللَّهِ وَلِيًّا وَلَا نَصِيرًا «17» سوره الاحزاب
بگو: « چه کسی می تواند در برابر خدا از شما حمایت کند اگر او بحواهد برای شما بد بیاورد یا بخواهد شما را رحمت کند؟ و غیر از خدا برای خود یار و یاوری نخواهند یافت.»
به یا زهرا توسل می کنیم ما که باشد از همه مشکل گشاتر
این روزها سخت مشغول آماده سازی کتابهایم هستم.
یکی از کتابهایم در مورد عاشانه های شهداست که هنوز اسمش را انتخاب نکرده ام و الآن در مرحله تایپ به سر می برد و بعد می دهم برای ویرایش به چند استاد و بعد هم اگر شهداء قابل بدانند چاپش می کنم.
یک کتاب دیگر هم که چند وقت هست نوشتنش را آغاز کرده ام، دلنوشته هایم هست در مور بعضی آیات قرآن که یکی دو موردش را در همین وب نوشته ام.
دعا کنید ان شاءالله کتابهای خوی از آب در بیاید.
قبول: می نشینم و زندگی ام را تدبیر می کنم...فکر می کنم آدمی هستم برایِ خودم...
راست می گویی: هزار تا هدف بزرگ و کوچک ردیف می کنم توی ذهنم و بعد طبقه بندی هم می کنم: دراز مدت، میان مدت، کوتاه مدت!...خب ولی باز هم خیلی...اصلاً قبول: هزار تا راهبرد و سیاست هم ردیف می کنم تا مثلاً به اهدافم نزدیک شوم! خیلی خنده دار هست، نه؟...بعد هم راه می افتم از صبح تا شب: می روم، می خوانم، می نویسم، دانشگاه، پروژه، شرکت، پایان نامه...
من که اعتراف کرده بودم هزار بار جلوی چشمان خودت، رو به همین آسمان آبی ات، اعتراف نکردم؟...همان هزار باری که خسته شده ام: زمین خورده ام، مستأصل شده ام...یادت هست؟ چند بار من را دیده ای که صورت بارانی ام را به بالا بلند کرده ام و از تو به تو شاکی شده ام که: آخر کجا آوردی مرا؟؟ اینجا که جای من نیست!...دلم باغِ ملکوت می خواهد...یادت هست؟ چند بار گفتم بیا و تدبیر کن زندگیِِ من را؟ بیا و مدبّر زندگی من، تو باش؟ تو هم خندیدی و گفتی: تا حالا مگر خودت بوده ای؟...
خب راست می گویی ولی هر هزار بار دوباره رفته ام پیِ کارِ خودم و دوباره نشسته ام برای خودم برنامه ردیف کرده ام و هدف و سیاست و استراتژی...اصلاً با من چه باید بکنی؟ که بفهمم، که بدانم تدبیر کننده تویی نه من! که بدانم مهار هستیِ من، زمامِ من در دستانِ توست! ...آآآه با من چه می خواهی بکنی؟...با من که نمی فهمم...نمی فهمم!
پس... چه چیز باعث می شود این همه وبلاگ نوشته شود و من هم یکی از آنها؟
نمی دانم چرا دلم نمی آید این وبلاگ را ببندم و برگردم به روزهای دفتر یادداشتهای روزانه. راستش... می ترسم وبلاگ را ببندم و دفتر هم همین طور بسته بماند.
گاهی آدم یک جور تابلویی ناراحت و عصبی است. میرود سراغ بقیه و هی سر همه غر میزند و گاهی داد میزند و بد و بیراه میگوید و به همه میگوید طرف من نیایید، من اعصاب ندارم!
گاهی آدم خیلی ناراحت است. حتی حوصله همدردی بقیه را هم ندارد. دلش میخواهد برود پیش یکی که خیلی با او ندار است، بنشیند و حرف بزند و سبک بشود. شاید حتی نمه اشکی هم بریزد.
اما گاهی آدم آنقدر ناراحت است، که دلش نمیخواهد دربارهاش با کسی حرف بزند. حتی نمیخواهد خودش هم به آن فکر کند. سکوت میکند. حتی توی سرش هم سکوت میکند.
این روزها این قسمت مختارنامه را که دیدم ،دارم فکر می کنم نعمان بن بشیر در زندگی اش چه کار خیری کرده بود که این طوری چیزی نمانده به واقعه عاشورا از حاکمیت کوفه کنار گذاشته شد تا به جای اسم او اسم ابن مرجانه در زیارت عاشورا بیاید و تا آخر دنیا همه شیعیان بگویند: "و لعن الله ابن مرجانه" و این چه مصیبت عظیمی است و نعمان ابن بشیر چه خطری را از سرش رد کرد ...
نعمان چه کار کرده بود که لایق چنین لطفی شد؟
آسمانی شدن از خاک بریدن می خواست
بی سبب نیست که فواره فرو ریختنی ست
خدایا؛ آنان آسمانت را می خواهند ولی صاعقه ات را نه!
من اما از آنان نیستم ...
جهنمت را هم دوست دارم!
امروز همه به کشتن خدا مشغولند،شغلی تمام وقت!
خدایا؛ به فرشته هایت گو بروند، می خواهم با تو تنها باشم.
مبادا باز افشا کنند آن مقرّب ها، تمام دیروزِ بی تو ام را ...
آقا اجازه!آب ، نان،آباد،بابا
آقا اجازه!غصه، غم، فریاد،بابا
آقا اجازه! سین گمانم مثل سارا
سارا یکی از هفت سین آزاد، بابا
آقا اجازه!دست، پا، سر،بی سروپا
دارا و خاک و خون او در باد،بابا
آقا اجازه!درس،مشق،خودکار
در امتحان آخر خرداد، بابا
آقا اجازه! کودک همسایه میگفت
ما را کمیته بابتِ امداد ...بابا
آقا اجازه! درد، دارو، داد، بیداد
مادر کنار کوچه مان افتاد، بابا
آقا اجازه! آب، مادر، آسیابان
این آب از آن آسیاب افتاد،بابا
آقا اجازه! شین مثل شیمیایی
با زخم های سینه اش همزاد، بابا
آقا اجازه! درس باران،درس آن مرد
پس کو نشان وعده ی میعاد،بابا؟!
آقا اجازه!خواستم رازی بگویم
این بار، بار آخری، جان داد بابا
با این همه آقا اجا ... بابا اجازه!
بابای من باش هرچه بادا باد بابا
قطاری که به مقصد خدا می رفت،لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبری رو به جهان کردوگفت:مقصد ما خداست.کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنـج و عشــق توأمان بخـواهــد؟کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟ قرنها گذشت اما از بی شمار آدمـیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند.از جهان تا خـدا هزار ایستگاه بود.در هر ایستگاه که قطـــارمی ایستد کسی کم می شد. قطار می گذشـت و سبـک می شد. زیرا سبـکی قــانون خداسـت.قطاری که به مقصد خـدا می رفت به ایستگاه بهشت رسید. پیامبر گفت: ایــنجا بهشــت اسـت،مسافران بهشتی پیاده شوند مسافرانی که پیاده شدند بهشتی شدند. اما اندکی، باز هم ماندند ُقطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرنش کرد و گفت: درود بر شما،راز مــن همین بود آن که مــرا می خواهد در ایستگاه بهشـــت پیاده نخـــواهـــد شــد.
اما کسی یک بار از من نپرسید:
- بالت ...؟؟؟!!!
بهم گفت وقتی بزرگ شدی چیزی توی زندگیت نداشته باش که به خاطرش نتونی در مدت ۳۰ ثانیه از یه مخمصه فرار کنی!
اون موقع کلی حال کردم با این حرفش و از اینکه چیزی یاد گرفتم خوشحال بودم.
اما امروز که یه کمی بزرگتر شدم از کوچیکی اون روز، اعتقاد دارم اتفاقا باید چیزهایی در زندگی آدم باشه که به خاطرش حاضر باشی به هر قیمتی فرار نکنی، بایستی!
آینه را بردار و صورتت را ببین. هزاری هم که خسته و رنجور و ناراحت و ناامید باشد، عمق اش به خستگی ها و ناامیدی ها و رنج های آن روز نمی رسد. هزاری هم که گشاده و خوشحال و با طراوت باشد، عمق اش به خوشحالی ها و طراوت های آن روز نمی رسد.
زیر لب، آرام دعا کن، خدایا؛ توی آن روزی که بعضی از چهره ها سیاه و عبوس و غبارگرفته و تاریک است، چهره من را سفید و گشاده و با طراوت و روشن کن.
( اللهم بیض وجهی یوم تسود فیه الوجوه و لا تسود وجهی یوم تبیض فیه الوجوه )
چقدر دلمان تنگ شده بود براي تعريف و تمجيد! چقدر دلمان مي خواست يكي بيايد، بي فريب، بي اغراق ، بي تملق، بدون استفاده تبليغاتي، بگويد كه شما، جوان هاي خوبي هستيد .
خسته شديم بس كه روي بيلبوردها و شعارهاي تبليغاتي بوديم. خسته شديم اينقدر كه همه برايمان شعار مي دهند و دغدغه ما را دارند!
خيلي ها مي گويند: جوان هاي حالا تومني چند توفير دارند با جوان هاي دهه 50 و60 . جوان هاي انقلاب و جنگ! جوان هاي ميدان لاله و طلاييه و دهلاويه! مي گويند جوان هاي امروز كمرشان خم مي شود زير اين بارها! به ما مي گويند نسل سومي و كلي ويژگي و صفت هاي جور واجور گذاشتند تنگ اسممان !
هر كسي از راه مي¬رسد مي خواهد از ما معضل بسازد و كنگره و جشنواره راه بياندازد و راه كار بدهد و كلي برچسب به پيشاني نسل جوان امروز بزند.
حالا تو مي روی آنجا! درست توي مركز جهان اسلام ! توي قم! مي ايستي و انقلاب مي كني در دلهايمان آقا !
مي ايستي و مثل هميشه محكم و پر صلابت حرف مي زنی، با اطمينان و لبخند هميشگي ات. خيلي ساده و دوست داشتني مي گويي : "جوانان عزيزِ امروزِ ما بسيار جوانان خوبى هستند. نسل جوانى كه برآمدهى از اين محيط و اين احساس و اين ايمان است، نسل بابركتى است. اگر امروز هم ماجرائى مثل ماجراى دههى 60 مي بود، جوانان امروز، در حضور در ميدانهاى نبرد، كمتر از جوانان آن روز نبودند. آن تجربه در مقابل آنها قرار داشت، رفتند؛ امروز هم اگر مي بود، مي رفتند. جوانها خوبند، جوانها پاكند، جوانها آمادهاند. "
تو مي گويي و قبل از گفتنت، عقيده اي محكم و مطمئن داري به آنچه مي گويي . آخ كه چقدر دلمان تنگ شده بود براي تعريف و تمجيد. چقدر دلمان مي خواست يكي بيايد و بگويد شما جوان هاي خوبي هستيد ! به همين سادگي!
یک وقتی شعرهایی را که دوست داشتم روی دیوار اتاقم می نوشتم. دیوار اتاقم پر شده بود از خطوط دَرهم. برای من هر کدامشان یک معنی داشت. هرکدامشان مال یکی از لحظههای سنگین اندوهم بود یا یکی از لحظههایی که دلیلی پیدا می کردم برای شاد بودن. دوستانم عادت کرده بودند که دست بگذارند روی شعرها و بپرسند این یکی مال کدام شاعر است یا این را چرا نوشتهام.
اما یکی بود که روی کاغذ سفید نوشته بودم و داخل کُمُدم چسبانده بودمش. مال خودِ خودم بود. گذاشته بودم جایی که کسی نبیند و کسی هِی نپرسد چرا نوشتمش.
«وقال ربکم ادعونی استجب لکم»
این یکی را نمیخواستم با کسی شریک شوم. نمی خواستم به کسی نشان بدهم.
می خواستم نگه دارم جایی که فقط خودم می دیدمش. برای اینکه درست وقتی که تمام تَه ماندهی امید و شادی درونم تمام می شد، درست وقتی که ناامیدی می خواست تسخیرم کند، چشمم بهش می خورد.
جایی بود که هر روز صبح و شب میدیدمش. صبح قبل از اینکه از خانه بروم بیرون برای اینکه جان بگیرم و غروب وقتی که بر می گشتم برای اینکه نفسی تازه کنم، می خواندمش.
«و خدا فرموده است؛ بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را»
همینکه می خواندمش انگار که بار سنگین، سبکتر می شد.
انگار یکی می آمد و راه نفسم را باز می کرد.
یکی که خیلی بزرگتر و عاقلتر از من بود، جایی مراقب من بود.
کافی بود صدایش کنم. کافی بود بخوانمش. سادگی این آیه همیشه تکانم می داد.
تکانم می دهد همیشه و هنوز.
سادگی این است ؛ راهی که از قلب من تا اوست.
بدینوسیله گواهی می شود که دارندهی این گواهینامه به درجهی استادی در فضا – زمان رسیده است و حق اعمال نظرِ کامل بر تمامی رویدادهای زندگی شخصی و تجربیات بی شمار و همزمان زندگی، تمرکز آگاهی بر آنها، انتخاب آزادانهی پیروزی یا شکست و جذب چنین مظاهری را برای آموزش و سرگرمی دارد.
این گواهینامه مشروط به تبصرهی زیر است؛
در جیب هرکسی یکی از این گواهینامهها هست.
یک زمانی دیوار دورم را برداشتم و اجازه دادم آدمها به من نزدیک شوند و بعد عکس العمل هایی دیدم که آزردهام کرد.
اینجا آدمها خیلی راحت اجازهی قضاوت کردن دربارهی تو را به خودشان می دهند.
اینجا انگار آدم نمی تواند در خلوت خودش باشد.
یک جا هست که باید وایستی ؛ یک جا هم هست که باید دَر ری اما خدا نکند جای این دوتا با هم عوض شود که دیگر تا آخر عمر بدهکار خودت می مانی.
یاد گرفتم که زخمهای آدم سرمایهست ؛ سرمایهام رو با کسی تقسیم نمی کنم.
دیگر جیغ نمی زنم، داد نمی کشم، فریاد نمی کنم.
خدا همسر فرعون را برای اهل ایمان مثال می زند، آن وقتی که گفت؛ خدای من! در کنار خودت، خانهای در بهشت برایم بنا کن.
قاب زندگی او یک دعا بود. یک جمله.
وسط درد و رنج و شکنجه، با همهی سلولها و رگها و شریانهایش «او» را صدا زده بود. آنقدر که حالا بعد چند سال اگر بخواهی رد پایش را توی آیهها پیدا کنی، قرآن فقط همان دعایش را یادت می آورد. به خدایش گفته بود؛ توی بهشت، کنار خودت برای من خانهای بنا کن. و من سالهاست همین آرزو کردنش را حسرت می خورم. فکرش را بکن! خانهای توی بهشت، آن هم کنار «او» ...
حتی حسرتش هم شیرین است.
... حال لحظه لحظهی من حالِ آن مرد یخ فروش است.
سرمایهام، عمرم، جوانیام، توانم ذره ذره مقابل چشمهایم دارد آب می شود و نمی فهمم، غافلم.
همهاش ضرر، همهاش باخت. سرمایهام را به چیزهایی می دهم که نمی ارزند، به مدرک، به علمهایِ این دنیایی، به دانستههایی که مرا راه نمی برند، به مقام، به پول، به خانه، به ماشین، به عزتهای همین دنیایی، به عزیز شدنهای گذرا، به ...
آه، بهای جان من فقط بهشت بود، امیرم حجت را بر من تمام کرده بود.
رهایی از این ضرر کردنهای مدام، رهایی از این باختنهای بی وقفه، عمل به یک تبصرهی چهار مادهای است؛ ایمان، عمل صالح، پا جای پای خدا گذاشتن و صبر.
خدایا تو که می دانی من همان یخ فروشم ؛ رحم کن به کسی که سرمایهاش دارد آب می شود.
بوی سرخ کردنی که در خانه بلند می شود، ریههایش را آزار می دهد. چنان سرفه می کند که گویی ریههایش به حلقش می آید. قرمز می شود. مامان همهی پنجرهها را باز می کند تا بوی پیاز سرخ کرده از اتاق خارج شود. بابا همیشه به بوی سرخ کردنی حساس است.
بابا همیشه خوب است ولی عصبانی که می شود دیگر نباید دَم پَرَش باشی. اصلا عصبانیتش غیر عادی است، داد می زند و ترسناک می شود. بعدش ولی آنقدر ناراحت می شود که کار به عذرخواهی هم می کشد.
با وجود همهی اینها همیشه خوبیم. زندگی خوب است. بابای خوبی است. باباهای خوبی هستند باباهای جنگ. خوبند که رفتند.
دوستشان داریم که برای اسقلالمان ریه دادند، پا دادند، اعصاب دادند و ...
جنگ خوب نبود ولی باباهای ما خوبند.
ریههای خرابتان را دوست دارم و عصبانیت و داد و بیدادتان را خریدارم به جان.
زلزلهی شدید را تا به حال تجربه کردهاید؟
وقتی همه غرقند، غافلند، خوابند؛ وقتی هیچکس فکرش را نمی کند، زمین با تکانهای عجیبی می لرزد.
حتی توصیف صحنههایش هم، نَفَس انسان را حبس می کند. تصور کنید؛ آسمان شکافته شود، خورشید در هم پیچیده شود، ستاره ها تاریک شوند، کوهها به حرکت در آیند و زمین با زلزلهای زیر و رو شود.
با صوری که دمیده می شود همه شتابان از قبرهایمان بیرون می آییم و حال ما در آن زمان از ترس و سرگردانی، به ملخهایی پراکنده می ماند.
از عزیزترینهایمان هم فرار می کنیم و جوانها از هراس آن روز پیر می شوند و ...
آن زلزله آمدنی است، دیر و زود دارد اما سوخت و سوز نه.
باید محکم کرد سازهها را !!!